العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

185

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

شروع كرد از اين قبيل سرزنشها همين كه سكوت كرد ديگران يكى يكى سرزنش را شروع كردند همه كه حرفهاى خود را زدند امام عليه السلام از جاى حركت كرده فرمود شما چه خيال ميكنيد هدف شما چيست ؟ هدايت ملت عرب بوسيله ما خانواده شد و بوسيله ما كار شما پايان ميپذيرد اگر شما يك قدرت زودگذرى داريد ما را سلطنتى طولانى است بعد از فرمانروائى ما ديگر فرمانروائى نخواهد بود زيرا ما اهل عاقبت هستيم و خداوند ميفرمايد ( و العاقبة للمتقين ) عاقبت متعلق بپرهيزگاران است . هشام دستور داد امام را زندانى كنند در زندان شروع بصحبت كه كرد تمام زندانيان اطرافش را گرفته نسبت به او علاقه و احترامى خاص پيدا كردند زندانبان جريان را بهشام رسانيد . دستور داد امام را با همراهانش با چاپار و پست آن روز به طرف مدينه ببرند . « 1 » على بن ابى حمزه و ابو بصير گفتند وعده داشتيم خدمت حضرت باقر برسيم من و ابو ليلى رفتيم . فرمود سكينه چراغ را بياور . چراغ را آورد فرمود آن زنبيل هندى كه فلان جا است بياور آورد . مهر از آن برگرفت كتابى زرد رنگ بيرون آورد شروع كرد به ورق زدن تا بيك سوم يا يك چهارم رسيد در اين موقع نگاهى به من نمود چنان لرزه بر اندامم افتاد كه نزديك بود قالب تهى كنم . همين كه مرا چنان ديد دست روى سينه‌ام گذاشته فرمود خوب شدى عرضكردم آرى فدايت شوم . فرمود چيزى نيست ناراحت مشو فرمود نزديك بيا همين كه نزديك شدم پرسيد چه مىبينى . عرضكردم اسم من و اسم اولادم كه آنها را نمىشناسم . فرمود اگر مقام تو نبود نزد من بر اين سر ترا مطلع نميكردم اينها اضافه خواهند شد از عددى كه در اين جا هست .

--> ( 1 ) بقيه روايت در بخش مسافرت بشام خواهد آمد .